آن که می گوید: "دوستت می دارم!"،
دروغ نمی گوید؛
راست گفتن نیاموخته.
- وطن کجاست؟
- وطن جایی ست که غربت نیست.
- غربت کجاست؟
- غربت جایی ست که قربت نیست.- کجاست وطن؟
"هیچ یک سخنی نگفتند، نه میزبان، نه میهمان، نه گلهای داوودی."
بنشین و از بهار سفر کرده دم مزن
بنشین، بهل خم خالی و جام را
دیگر سخن ز خاطرهی خستهگان مگو
یکسو بنه همهی ننگ و نام را
بنشین و از بهار سفر کرده دم مزن
یادی ز دستها و تن خونفشان مکن
لبهای خشک و بوسهی خورشید پا به جاست
شمشیرها آخته و تیرها به زه
خود را نشان مکن
بنشین و دم مزن
این روزهای سرد زمستان گذشتنیست
بگذار تا زمان بزند گامهای خویش
آری، بهار تو دیگر رسیدنیست
به حبس سوگند
که قفس پرنده را برنمی تابد
به هجر سوگند
که وصال مدفن عشق نیست
به کفر سوگند
که خدا نماز می برد به آنکه "مشیت الهی" را سر خم نمی کند
به چشمان نخفته در گور سوگند
که حیات در نی نی چشمهایت به چرک می نشیند اگر زیستن را نپاییده باشی
به شب سوگند
که تاریکی می انباردت اگر از انتظار صبح چیزی در تو نباشد اگر از صبح چیزی در تو نباشد ...
فرزندش با چشمان باز خفته بود.
در اتاق من
قاصدکی ست
که باد را پرپر می کند
در اتاق من
کلاغ سپید است
کلاغ خوش خبر است
کلاغ در قفس است
بر شانه ی من کبوتری
ست
که از مردار کرکس ها خوراک می گیرد
دیگر پرنده ای نیست
اتاق من کشتی نوح است
اتاق من خانه ی آخرین هاست
بیرون از اتاق من
همه چیزی
دستخوش جبری محتوم است
بیرون، خلاء است
بیرون، شهر خاموشی ست
اینجا بر شانه ی هیچکس کبوتری نیست
اینجا مردم تبر می کارند
اینجا برف نیست
اینجا سیب تلخ است
رویا می بینم
در رویای من پیامبران رقصان اند
و خدای آسمان هایم از آذرخش می ترسد
در شهر من معرفت
هماره مانند سنجاقکی بر سطح آب می ماند
اینجا روح حتا پیش از جسم می میرد
اینجا هنوز قربانی کردن مقدس است
اما قربانی شدن نه
در شهر من شهیدان زنده نیستند
در شهر من شهیدان مطرود اند
در آسمان شهر من
همه شب مردگانی بی تاب
در مهی خاکستر گون چرخ می زنند
چرخ می زنند و می پرسند
"به کدامین گناه کشته شدیم؟"
می پرسند و چرخ می زنند
اینجا سرگیجه درمان ندارد
در سرزمین من
اندیشه ها
سموم کثرت اند
و وحدت
بهای خود فروشی ست
اینجا عقل شریف
در تلاش معاش می پوسد
غم نان نمی گذارد
اینجا هیچکس پرواز نمی داند
آنان که می دانستند
مرده اند
و آنان که نمی دانند
بال می فروشند
اینجا انتهاست
اینجا سیاه است
اینجا سرزمین کبوتران تاریک است
خفتن خواب دیدن توست
عبور از معبر کوچک دستان بزرگ توست
بیداری باز دیدن توست
گذر از گذرگاه بزرگ نی نی های کوچکت
زیستن انتظار توست
زیستن انتظار رهایی ست
جستجوی خطوطی ست که لبان محو تو را طرح می زنند
دهان تو غزل غزل هاست
قافیه ها انتظارند
عشق رهایی ست
لبان تو قوافی مطلع عشق اند
بودن خواستن توست
خواستن توست
برای خاطر شعر
برای خاطر رویا های کوچک
برای خاطر سقف سفید و خیرگی بی پایان
برای خاطرخورشیدی که نهانش می کنم
تا تو از خانه به در آیی
برای خاطر چتری که زیر باران نمی خواهمش
برای خاطر یاس سفید و بوی تو
برای خاطر بوی کتاب و موی تو
برای خاطر شب
که محاق چشم های توست
و روز که بیداریت خورشید همه ی افق هاست
برای خاطر تمام خیابان های کوتاه طولانی
و تمام جاده های طولانی کوتاه
برای خاطر گام هایت
برای خاطر تابلوهای بزرگی که نگاهشان نمی کنم
تا در چشم های تو بنگرم
برای خاطر شبنم مژگان تو
و سر انگشتان خیس من
برای خاطر تمام اشک های نسترده ی تو
و بوسه های نستانده ی من
برای خاطر ابرهای کوچک و شاخه ها
که پیشانی سپیدت را نقش می زنند
برای خاطر میز و دست های تو
برای خاطر دست های من و گونه های تو
برای خاطر همه چیز در چشم های تو
و تو در چشم های من
برای خاطر پروانه های سپید و زرد
برای خاطر من و درختی که فریبت می دهد
برای خاطر دهان و خنده ی تو وقتی که روی بر می گردانی
برای خاطر تو !
ببخش مهربان !
ببخش !
ببخش کیک سیب را که تمام می شود
روغن را که سنگ نیست
و من را
که منم !
"برای پدر بزرگ
که بزرگ بود و پدر"
وقت تب
وقت بی انتهای شب
وقت ناگریز
وقت کابوس های مادربزرگ
وقت بیداری مادر
وقت گام های عزراییل
یا پرستار
وقت لب های بسته و
اشک های بی اختیار
وقت دم های بشکسته و
بازدم های شماره دار
وقت معرکه ی سکوت
بر بالین احتضار
وقت آخر
وقت خروج روح از مجرای مسدود
وقت بی وقتی
وقت بدرود
چشمهایت را جستم
در خالی پنجرههای حضور
چراکه در چشمان خیس تو
دو نوزاد خفتهی زیبا بود
آنزمان که چشمخانهها همه
میلاد کودکانی مرده را انتظار میکشیدند
دستهایت را جستم
در سرزمین درختان سوخته
چراکه در دستان نحیف تو
دو غنچهی ناشکفتهی بیریا بود
آنزمان که دستها همه
خاکستر گلهای از یاد رفته را به باد میسپردند
لبهایت را جستم
در گذرگاههای بی بوسه و کلام
چراکه بر لبان لرزان تو
دو واژهی ناگفتهی آشنا بود
آن زمان که لبها همه
در سکوتی بیهجا میپوسیدند
تو را جستم
در کرانههای یأس
چراکه در تو
همه چیزی سکوت بسیط بود و غزل
آنجا که هر خاموشی
خراشهی دردناک ناخنی بود
بر دیوارهی حبس
و هر غریو
در تقاطع آب و سنگ
در کفی وهمگون مستحیل میشد
تو را جستم
تو را ...
آن جا که عشق
چکامهی آخرین بود و
یافتن تو
یافتن من
خدایگونه
از مغاک آخرین برجهیدیم
بر چکاد آخرین گام نهادیم
بر تارک وجود نشستیم
انسان شدیم
بنشین و از بهار سفر کرده دم مزن
بنشین، بهل خم خالی و جام را
دیگر سخن ز خاطرهی خستهگان مگو
یکسو بنه همهی ننگ و نام را
بنشین و از بهار سفر کرده دم مزن
یادی ز دستها و تن خونفشان مکن
لبهای خشک و بوسهی خورشید پا به جاست
شمشیرها آخته و تیرها به زه
خود را نشان مکن
بنشین و دم مزن
این روزهای سرد زمستان گذشتنیست
بگذار تا زمان بزند گامهای خویش
آری، بهار تو دیگر رسیدنیست
دلم دردی نمیخواهد که خود دردیست در سینه
تنم زخمی نمییابد که خود زخمیست دیرینه
من از دوری و تنهایی چنین عطشان و نالانم
بیاور از خُم مهرت مرا نوشاب و نوشینه
لباس فاخرم بنگر که در هجر رخ خوبت
نماید اطلسی زیبا، ولی دلقیست پشمینه
دل سنگین من گردید در دست غمت چون موم
دل تو چون یکی گوهر، تنت چون ظرف سیمینه
برای آنکه در رویم رخ زیبای خود بینی
شدم در پاکی و صافی مثال آب و آیینه
همه هفته مرا خاطر ز یاد توست در جوشش
ز اول صبح هر شنبه، به آخر شام آدینه
وگر یک صبحدم بینم ترا حاضر به بالینم
رود از خاطرم آن دم غم هجران دوشینه
فروزنده چو نامت دید بر هر برگ این دفتر
رهید از بند نام خود، درید اوراق پارینه
تو را یک شب میان خواب دیدم
تو را چون ماه در مهتاب دیدم
شبی از نالهی عشاق خالی
تو را در گوشهی محراب دیدم
میان مجلس خامان خاموش
تو را پر سوخته، بیتاب دیدم
به هر رویی دوصد آب و دوصد رنگ
تو را بی سرمه و سرخاب دیدم
یکی روزن نبود اندر خیالم
ز عشق تو هزاران باب دیدم
میان قحط صحرای عطشناک
تو را از تشنگی سیراب دیدم
کشیدم چشمهای از اشک در قاب
تو را چون ماه نو بر آب دیدم
خموشی خیمهای بر جان من بود
تو را بر تار دل مضراب دیدم
یکی آیینه دیدم مشرق نور
تو را بر آینه سیماب دیدم
ز بیم موج بر مویت زدم چنگ
تو را چشمی و صد سیلاب دیدم
میان باغ شیدایی زدم گام
تو را بر جان خود لبلاب دیدم
کشیدم پیکرت را در بر خویش
تو را چون لعبتی نایاب دیدم
لبت را جستجو کردم به ابرام
تو را شهد و شراب ناب دیدم
فروزنده رخت را باز گفتم
تو را یک شب میان خواب دیدم ...
نه هنوز زیبا
- پیرزن –
لنگلنگان
از جلوخان میگذرد
هنوز زیبا
- زن –
بهاندوه
نظارهاش میکند
زیبا
زیبا
- دخترک –
شبام بی تو
نمایان شو!
مرا در پوستین روشنی بگذار!
نی بشکستهام بی تو
ز عشقم ساز سازی نو!
لبت پیش آر ...!در سکوت سرد این خاموشخانه
چشم بگشودم
بیصدا
الكن
نالهی مرغی به دریای شب اندر
گفت خوشباشی
دورادور
خیر مقدم باد!
نوزادی چنین شیرین
چنین زیبا
به گودال شبی کو چون
سیهچال مخوفی
میکشد در خود
تمام روشنای آسمانها را!
خیر مقدم باد!
نوزادی چنین شیرین
چنین آرام
به غرقاب شبی کو چون
سپاه پر غریوی
میکشد در خود
همه دریادلان ناکام!
گفتند که عشق است، سوی جان بفرستید
جان نیست بر ما، سوی جانان بفرستید
گر خلق همه جمع بجویند و نسیبی
ما را همه تنهایی و حرمان بفرستید
گر سردی این قوم ز آسانی وصل است
این سوخته را آتش هجران بفرستید
چون سیل محبت ببرد معرفت از خلق
ما را چو یکی قطرهی باران بفرستید
چون چشمهی حیوان نکند صرفه به سیراب
توش ره ما را لب عطشان بفرستید
آشنایان را صبوح آشنایی نوش باد
این شبزده را شام غریبان بفرستید
جمعیت خاطر همه ارزانی شادان
این غمزده را زلف پریشان بفرستید
خاموشی آن کام و لب نوش ستانید
بر ما چو یکی مرغ غزلخوان بفرستید
بیماری آن چشم اثیریش بگیرید
بهر دل این دلشده درمان بفرستید
این شمع فروزنده فرو مرد به خلوت
آه از تن بیمار و
فرقت یار
که اولی را
صبر میباید و
دومی را
با شمایم
ای شمای منکسر
در واژههای درد
ای همه جانهای تنها
تن سپرده بر زمین سرد
با شمایم
ای همه آیینههای بیخبر از روشنی
بیگانه با خورشید
با شمایم
ای تهی از مهر تا جاوید
اورمزد پاک بر خاک است
روح نیکوییش از چنگ دروغ اهرمن زخمیست
جان بهمن زین همه آشوب و خشم و جهل در غوغاست
پای شهریور به بند جابران مست در زنجیر
چهرهی اردیبهشت از سیلی دیوان سرکش سرخ و خونین است
دست اسپندارمذ را بدسگالانی دژم بستهند
پیکر خرداد از سنگینی نقصان فوج واپسینان خرد و رنجور است
از امرداد تهم جز احتضاری جاودان آیا نشانی هست؟
وز سروش آسمانی جز نهیبی خشمگین آیا پیامی هست؟
آتش فرخندهای آیا به جانی همچنان برپاست؟
با شمایم
باز گویید
ای فروهرهای ناخرسند
با شمایم
ای روانهای غمین
تا جاودان در بند
ای فروپوشیده چشمان
در نهان ناشناس خویش
با شمایم
ای سفر در پیش
در انتهای زیستن
زاده میشویم
در پایان دورانها
در عهدی که
سواران اندیشههای سترگ
روشنی را کوس میزنند
و تاریکی جاودانه میشود
روزگاری که در آن
هر خامشکده
بتکدهایست
و هر ستارهی سرگردان
به دیدهی تحقیر
روزن خجالتباری
در زیستن انتها
میمیریم
در دوران پایانها
در دیاری که
مردمانش همه غریباند
آنجا که عشق
شهوت رخوتناک تساهل است
و راستی
خطرناکترین همهی داشتههاست
آنجا که رهایی
گشایش آخرین قفل فروبسته است
و امید
عاشقی با صدهزاران جنب و جوش
خسته پای و بار سنگینی به دوش
میگذشت از کوچهی دلدار خویش
تا بگوید راز خود با یار خویش
رو به بالا مینمودی گاه گاه
تا ببیند شاید او آن روی ماه
صبر میکردی میان راه چند
تا بجوید شاید آن زلف کمند
تنگ میکردی دو چشمش را به راه
تا بیابد شاید آن چشم سیاه
لیک راهی بود خالی پیش رو
نه نگاری و نه دلداری درو
نه به درگاه سرایی لالهای
نه میان راه چون او والهای
نه کسی کو بار سنگینش برد
نه کسی کو شوق چشمانش خرد
سرد و بینور و سیاه و تنگ و تار
از خموشی و درازی همچو غار
آن زمان بنهاد بارش بر زمین
سر به زیر افکند و بنشستی غمین
تکیه بر سنگی بداد آن دلفگار
ناامید از وصل شیرین نگار
خویش را کرد او در آن حالت خطاب
گفت با خود او سخن با صد عتاب
کاشکی تنها نمیبودم به راه
اینچنین تنها همان بهتر به چاه
روزها بودم در امید کنون
اینچنین امیدهایم شد جنون
دل سپردم در دمی بر آن نگاه
پس برم چیزی نشد جز اشک و آه
خواب شب را او ز چشمانم ربود
وصل او جز وهم بیداری نبود
دیدگانم بهر عشقش ابروار
بغض من آسایش و گریه چو کار
خشم او چون اخگر و گیسوش میغ
چشم او چون اسپر و ابروش تیغ
کار من رنجیدن و از او جفا
کار او رنجاندن و از من وفا
حال باید با غم او سر کنم
یا که کار عشق را یکسر کنم
ناگهان سنگ سیه لب باز کرد
جنبشی کرد و سخن آغاز کرد
سرکشی درمان دردت چون کند؟
جز که درد بیکسی افزون کند؟
چون جوان این طرفه از سنگی بدید
همچو اسپندی ز جایش برجهید
کیستی تو؟ هان! چه میخواهی ز من؟
ناشنیدم هیچ از سنگی سخن
گفت با او سنگ خاموشی گزین
دیدهای بس آنچنان این هم ببین
قصهی درد مرا هم گوش کن
از شراب سوزهایم نوش کن
از حکایتهای من مدهوش شو
زخم جانم بنگر و خاموش شو
قصهی من بهر جانت مسکر است
تلخی کام تو را چون اشکر است
سکر این خمخانه خود هشیاری است
خواب سنگین چارهاش بیداری است
نالههایم بشنو و بیتاب شو
وقت بیداری شده بیخواب شو
درد این دلمرده را تفسیر کن
زخم این رهمانده را تدبیر کن
من بدم چون تو جوانی دلشده
غیر دلبر از همه غافلشده
روز و شب ذکرم همه روی نگار
گوشهی ابرو، لب و چشم خمار
روشنای روزهایم روی یار
تاری شبهایم از گیسوی یار
دردهایم با رخش درمان شدی
با نگاهش سختها آسان شدی
من نه خود را دیدمی اندر میان
جان من در عشق او بودی نهان
من ز سودای وصالش سوختم
مینکردم نالهای لب دوختم
از فراقش لحظهای تابم نبود
بی خیالش یک نفس خوابم نبود
سر نهادم در پیش از خانهام
گشت ویران از غمش کاشانهام
گم شدم از خویش تا پیدا شوم
در جنونگاه غمش شیدا شوم
آنچنان جویم وصالش سر به سر
تا نماند هیچ از خویشم اثر
اینچنین راهی شدم در شهر یار
بو که بینم رویش و گیرم قرار
تا بیابم یک نفس دیدار او
تازه گردد جانم از رخسار او
قامت رعنای او در بر کشم
جام عیش جاودانی سرکشم
یافتم آخر نشان کوی او
از شمیم جانفزای موی او
مست و لایعقل به کویش سر زدم
خانهاش را یافتم بر در زدم
تا چو بگشاید دری بر روی من
چون نهد گامی برون بر سوی من
بر زنم زانو میان راه او
سر نهم از شوق بر درگاه او
جان و دل را پیش او قربان کنم
امر خواهم هر چه گوید آن کنم
از شروط مهر او پرسان شوم
وصل او را بارها خواهان شوم
بوسه باران سازمش سر تا به پا
سجدهگه سازم رخش را جا به جا
دست بر زلفش برم بی گفت و گو
بازگویم شرح خود را مو به مو
لیک او نگشاد در بر روی من
گام ننهاد او برون بر سوی من
شوق چشمانم بدید و ره نداد
صدهزاران بود میلم ده نداد
لحظهای با من نه گفت و نه شنفت
آرزوهایم میان خاک خفت
روی از من برگرفت و دور شد
زندگانی رفت دنیا گور شد
ماه سیمین طلعتم شد در محاق
شمس عشقم سایه شد اندر فراق
جام هجرانش به کامم زهر داد
آنچه تلخی داشت در خود دهر داد
نه مرا پا بود از بهر گریز
نه سر و سرپنجهای بهر ستیز
ذکر من شد در فراق روی یار
انتظار و انتظار و انتظار
آنچنان ماندم بر درگاه او
تا شدم گردی مقیم راه او
ذره ذره جزء جزء پیکرم
شد اسیر خاک کوی دلبرم
سنگ گشتم اینچنین ماندم به جای
همچو بندی شاعری در قعر نای
سخت گشته پیکرم اما درون
همچنان غوغاست از فکر جنون
سالها رفتهست زان روز و هنوز
در شبان سرد و روزان تموز
با تن سنگین و جان آتشین
با دل پر شکوه و روی غمین
گشتهام در کوی دلبر بین راه
عاشقان بینشان را تکیهگاه
تا ببینم جلوهها از راز عشق
بشنوم خوش نغمهها از ساز عشق
جان من گرچه بخست از دست یار
جز به دیدارش نمیگیرد قرار
سخت شد گرچه تنم در پای دوست
همچنان چشم امیدم سوی اوست
چشم در راهم که بگشاید دری
بهر دیدارم برون آرد سری
گام بگذارد برون آید به پیش
دست یازد سوی سنگ راه خویش
چاره سازد او همه دلتنگیم
وارهاند او مرا زین سنگیم
با گیسوان بلندت
وضو ساختم
که چشمههای طهارتاند
و بر محراب سپید پیشانیت
فاتحه آغاز گرفت
کمان ابروانت را
قنوتی ساختم
که اشارت راستیاند
چشمان غمینت را
رکوعی
که ذکر بیانقطاع رهاییاند
و گونههای گلگونت را
سجودی
که زاهدانه
شرم هر گناه را
به معجزتی بدل میکنند
از خاک برآمدم
وجد وجود حاصل شد
و بر لبان نجیبت
بوسهی آخرین را

و مرگ بر تو تاخت
آنزمان که ما
جماعت خوابزده
در خلسهی رخوتبار وجود
به تکاپویی هرز
تکرار میشدیم
و مرگ پیکرت را درید
آنزمان که ما
مردمان گنگ و گرسنه
پیکر نحیف رویاهایمان را
از جذبهی آسودگیهای حقیر
میانباشتیم
و مرگ روشنایی چشمانت را ربود
آنزمان که ما
ساکنان وادی خاموشی
در ظلمت خانههای حقیرمان
برق هوسناک نجات را
چشم میگرداندیم
افسوس دوست من !
تو در زمانهای زیستی که
زندگی
انگیست
به لاشهی متعفن صورتکهای خندان
و در زمانهای مردی که
مرگ
نشتریست
به انبان متورم اشکهای نریخته
افسوس !
*تابلو اثر Gustave Doré

من تشنه ماندهام
و آب
در دست تو
باران شدن را
به استغاثه
طلب میکند
تو خسته میروی
و خواب
در چشم من
بیدار شدن را
به رویا
طرح میزند
ما از یاد رفتهایم؟
یا از یاد بردهایم؟
بر بازوان یکدگر خفتهایم
و روی از هم نهفتهایم
ما شوریدهایم
بی آنکه شوریده باشیم
شوریده سزاوار رهاییست
شوریده گرفتار رهاییست
تو چکامهی آخرینی
من آغازگاه سکوت
دریچهی آخرین
در چشمهای توست
جادهی آخرین
در گامهای من
من آن پنجرهی شعلهورم
در برهوت شب
من پاسبان نظرگاه آخرینم
در تنگنای حبس
تو باران ناگهان حضوری
به نظاره نمیایستیم
آنگاه که نگاهی بسنده است
به سخن نمینشینیم
آنگاه که کلامی بسنده است
بر گمراهی یکدگر میتازیم
و از سخافت خویش دیده برمیدوزیم
ننگ بر دار میکنیم
و چنگ ابلیس بر گریبان خویش نمیبینیم
بر مردگان خویش میگرییم
به قیاسی کودن
و حیات خویش را صحّهای مینهیم
درنگی میکنیم
در تردیدی مضحک
و به لبخندی از سر تسلیم
مرگ خزندهی خویش
از سر میگیریم
خفتگانی هستیم
که رویای بیداری میبینیم
اما بیدار نمیشویم
و تشنگانی
که شوراب مینوشیم
اما سیراب نمیگردیم

خداوندا !
نظارهی تو را
چشمانی باید
به فراخی آسمان
و عشقت را راهی
باریکتر از ریسمان
من اما
دریغ !
کزین دریچهی تنگ
نمیتوانمت دید
و از این شاهراه عقل
به تو نمیتوانم رسید